حراج فرزند !!!!

 

کارمند بهزیستی بودن باعث میشه که خیلی از چیزهایی را که تو فیلمهای درام دیدی به چشم ببینی و حتی بعضی مواقع صحنه هایی که حتی تو خواب هم نمی تونی تصور کنی .

البته صحنه های انسانی و عاطفی هم خیلی فراوان دیده میشه و در این پارادوکس های عاطفی روح کارمند بهزیستی است که از این همه دوگانگی ها درهم میشکند .

امروز در اتاقم صحنه ای دیدم که 180 درجه با صحنه دیروز و هفته قبل فرق می کرد ، بطوری که از شدت خشم و ترحم !!!! اشک از چشمانم جاری شد.

قضیه از این قرار بود که مسؤل دفترم اطلاع داد دو نفر می خواهند شما را ببینند و می گویند کار واجبی دارند .

گفتم تشریف بیارن . دیدم یک پیر مرد و یک جوان حدودا 35-30 ساله به همراه پسری 8 ساله خوشگل و مرتبی وارد اتاق شدند . پیر مرد گفت : آقای رئیس این بچه رو آوردیم تحویل بهزیستی بدیم . یک لحظه متوجه شدم پسرک با نگاهی معصومانه انگار همه هیکلش گوش شده ومنتظر جوابی است که من می خوام بدهم . چیزی که من در چشمهای آن کودک دیدم ، قابل توصیف نیست و فقط باید می دیدی تا می فهمیدی آنچه را که مرا پشت میزم به گریه انداخت.

گفتم پسرک را به دفترم ببرند تا شاهد صحبتهایمان نباشد . از پیر مرد پرسیدم چه نسبتی با هم دارید ؟ گفت پدر بزرگش هستم . من تصور کردم که کودک پدر و مادرش را از دست داده و این پدر بزرگ بعلت کهولت قادر به سرپرستی نیست .

پرسیدم پدرو مادرش کی فوت شدند ؟ گفت : مادرش طلاق گرفته پدرش هم همین جوونی که با من اومده !!!

پرسیدم جوون مشگلت چیه ؟ و او با خونسردی گفت :  هیچی ! حرف گوش نمی ده و سر کلاسش نمی ره و نا مادریشو اذیت می کنه ( البته نامادریش را ) !!!؟؟؟

  و من دیدم که آن پسر از لای در منو نگاه می کنه و انگار با نگاهش التماس می کنه که من تقاضای پدرش را قبول نکنم .

من که از این قضیه به هم ریخته بودم ، پدر بزرگ و پدر بچه را مورد نکوهش قرار دادم تا شاید شرمنده از رفتار خود شوند ، ولی افسوس که دل سنگین آن دو ، سنگینتر از آن بود که با سخنان عاطفی من بلرزد . و من بناچار توضیح دادم که باید به دادگاه مراجعه کنند تا آنها تصمیم بگیرند . پسرک را صدا زدم  اسم و کلاس و معلمش را پرسیدم تا مددکار اداره را برای پیگیری به مدرسه بفرستم ، واون جواب داد و گفت اسمش .... نام معلمش ..... و کلاس دوم ابتدائی است . پرسیدم پدرت راست میگه تو حرفشو گوش نمیدی ؟ و او تنها به سوگخندی بسنده کرد . دستی به سرش کشیدم و ساندیسی که داشتم را به او دادم ، و آن سه اتاقم را ترک کردند . نیم ساعت بعد که به جلسه می رفتم آن سه را دیدم که به طرف دادگاه می روند.

 نمی دانم چه خواهد شد !!  اگر دادگاه قبول کند خاطره تلخ آن روز مطمئنا پسرک را ذره ذره خواهد کشت و اگر قبول نکند زندگی با پدری که وجود فرزندش حتی به اندازه مرغ خانه شان برایش ارزشی ندارد دیوانه اش خواهد کرد .

و من مانده ام که واقعا عجب صبری خدا دارد